عاشقی با اگر وشاید واما نشود...
💐تعریف زندگی💐
از خیاطی پرسیدند:
"زندگی” یعنی چه ؟
خیاط گفت :
"دوختن” پارگی های
"روح”
با نخ “توبه” !!!!
💕بهترین تعبیر زندگی به کامتان💕
💐تعریف زندگی💐
از خیاطی پرسیدند:
"زندگی” یعنی چه ؟
خیاط گفت :
"دوختن” پارگی های
"روح”
با نخ “توبه” !!!!
💕بهترین تعبیر زندگی به کامتان💕
آقاجان مولای من تولدت برای من تولدبهترین بابای دنیاست
مولاجان من که گنه کارهستم به حق خوبانت ماراببخش
میلاد باسعادت
امیرالمومنین علی (علیه السلام)به تمامی شما پدران وهمسران وعاشقان آن حضرت گرامی باد
یاعلی عیدت مبارک…..
رهبرم اخم کند… قایقی خواهم ساخت. خواهم انداخت به دریای دل اربابم. قایق از خشم پراست و دل از نفرت تکفیری ها. قصه ی فهمیده باز تکرار کنم؟ نه دگر این بار دعوا به سر سربند نیست. همه ی سر بند ها نام یا فاطمه است. نشود تکرار باز عاشورا. خیمه ها این بار جایش امن است. علم عباس هم دست نیکوی گل سرسبد فاطمه است. رهبم خامنه ایست. رهبرم سید و اولاد علی است. رهبرم اخم کند به خدا مادرتان داغ شما می بیند. حاج همت رفته، کاظمی دیگر نیست، پدر موشک ایران هم رفت. لیک از عالم غیب باز با ما هستند. حاج قاسم هم هست که سلیمانی کرد همه دنیا را فتح. همه ی ما هستیم کور خوانید اگر باز هم فکر کنید که علی تنها است. نامه های بیعت با مسلم همه اش ایرانیست. همه با خون خود امضا کردیم. خاک پای پسر زهراییم. باز دنیا انگار تشنه خون شده است. هوس رویش لاله کرده دورتا دور ضریح عباس خون شیعه زگرفتاری تن خسته شده. وقت آن است که آزاد شود از رگ ها. رهبرم اخم نکن. ای به فدای جدت . به خدا اذن دهی . شیعه با خون خودش می شورد . همه ی لشکر کفر. همه ی لشکر کفر.
عشق یعنی یک خمینی سادگی
عشق یعنی با علی دلدادگی
عشق یعنی لافتی الا علی
عشق یعنی رهبرم سید علی
سرود و شعر و شعارم امام خامنه ایست
گل همیشه بهارم امام خامنه ایست
پس ازخدا و رسول و ائمه اطهار (ع)
تمام دار و ندارم امام خامنه ایست
مادرم گفت که گر سر بنهی در قدم سید علی
شیر من باد حلالت پسرم یارت علی
شیر مادر چه اثر ها که ندارد دیدی
رهبر ما چه پسر ها که ندارد دیدی
هر که زنده است و مخالف ب امامش باشد
هر چه خوردست ازین سفره حرامش باشد.
“دوست داشتنی ترین پستم" رهبرم بهار ۷۶ سالگیات مبارک! فردا تولد رهبر عزیزمون حضرت امام خامنهای هست! تاریخ دقیق تولد ایشون ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ هست.و۲۴تیرماه تاریخ شناسنامه ای تولد ایشان است
»» شعری منتشر نشده از غلامعلی حداد عادل تقدیم به رهبر انقلاب
*حداد عادل درباره ی شعری که در وصف رهبر فرزانه انقلاب سروده است، می گوید: زمانی که این شعر «خانه ای در کوچه باغ دل» را برای ایشان خواندم، واقعاً از دلم برخاست و می دانستم که ایشان هم خوش ندارند کسی از ایشان تعریف کند و خیلی با احتیاط برای ایشان خواندم.یکبار هم بیشتر نخواندم و هیچوقت هم ایشان پس از آن، سراغ این شعر را نگرفتند و از سال 1371 تا حالا هم که 16 سال از سرودن شعر می گذرد، این شعر هیچ جایی چاپ نشده است. (شهریور1387)
ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه
آفتاب صورتت خورشید فردای همه
ای دل دریاییات کشتی نشینان را امید
وی نگاه روشنت فانوس دریای همه
ای بیان دلنشینت بارش باران نور
وی کلام آتشینت آتش نای همه
خندههای گاهگاهت خنده خورشید صبح
شعله لرزان آهت شمع شبهای همه
قامتت نخل بلند گلشن آزادگی
سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه
گر کسی از من نشانی از تو جوید، گویمش
خانهای در کوچه باغ دل، پذیرای همه
لاله زار عشق یکدم بی گل رویت مباد
ای گل رویت بهار عالم آرای همه
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
ما یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کلبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
زلال باشید…
پرندگان به برکه های آرام پناه میبرند؛
و انسانها به دلهای پاک،
زیرا دلهای پاک همچون برکه های آرام اند،
و دیگران بدون هیچ وحشتی به آنها اعتماد میکنند،
پس خوشا بحال کسانی که مایه آرامش دیگران
هستند…
ماه رجب ماه یگانه شدن با خدا
ماهِ ولايـي شدن براي ملاقات با حق
آن روايت را در كتاب «المراقبات» داشته باشيد كه ميفرمايد: «ماه رجب ماه خدا است، ماه شعبان ماه پيامبرخدا(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) است و ماه رمضان، ماه امّت رسولالله«صلواةاللهعليهوآله» است». يعني با شروع ماه رجب كه ماه خداست، نيّت سلوك شروع ميشود، بنابراين از خدا شروع ميشود و پس از انس با پيامبر اكرم(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) در ماه شعبان و رعايت اعمال مخصوص ماه شعبان، به يك خوديابي در ماه رمضان ميرسيم، و بدينمعناست كه ماه رمضان، ماه امت است. اين روايت را با آن روايت جمع كنيد كه اميرالمؤمنين«عليهالسلام» ميفرمايد: « شَهْرُ رَمَضانِ، شَهْرُالله وَ شَعْبانِ شَهْرُ رَسولُالله وَ رَجَبٌ شَهْري» يعني؛ ماه رمضان ماه خداست و ماه شعبان ماه رسولالله«صلواةاللهعليهوآله» و ماه رجب ماه من است. پس طبق اين روايت، به يك اعتبار ماه رجب، ماه يگانگي با خداست، از طريق ارتباط با خود خدا، و به يك اعتبار، ارتباط با خدا بدون اتّصال به ولايت ممكن نيست و لذا ماه رجب، ماه اميرالمؤمنين(عليهالسلام)، يعني صاحب ولايت است، پس ماه رجب ماه اميرالمؤمنين(عليهالسلام) يعني ماه ولايـت است. « ولايت » يعني زدودن جنبههاي غير الهي از دل و رسيدن به يك بهخود آمدن ناب. دلي كه ولايي شد اين دل غيرِ حق را نميخواهد، آن وقت اين دل به عشق به نبيّ - كه مظهر نمايش صفات حقّ است- ميرسد و برايش طلب نزديكي به پيامبر اكرم(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) در ماه شعبان پيدا ميشود و تقاضاي واردشدن در سلوك و سنّت پيامبر اكرم(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) در جانش شعله ميكشد و در دعاي روزهاي ماه شعبان ميگويد: « اَللّهُمَّ فَاَعِنّا عَلَي الْاِسْتِنانِ بِسُنَّتِهِ فيهِ…» يعني خدايا! مرا ياري فرما تا به روش و سنّت پيامبرت نزديك شوم و بدان عمل نمايم. و حالا در منظر نگاه به وجود مقدّس پيامبراكرم(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) در ماه شعبان، در مقابل خود و در افق جانت ماه رمضان را مشاهده مينمايي و در اين حالت ماه رمضان شَهْرُالله، و ماه ملاقات با خدا ميشود. اين دو روايت ميگويد: خودت را براي خدا در ماه رجب خالص كن، تا بتواني ولايت و نبوت را بفهمي و از خدا شروع كن - در ماه رجب- و به خدا ختم كن - در ماه رمضان- .
پس با ماه رجب و روزه و استغفار در اين ماه يك خلوص اوّليه و خود را براي خدا آماده كردن داريم. آدم روزه كه بگيرد و إنشاءالله دعاهاي ماه رجب را هم بخواند و در آنها دقّت و تدبّر كند، توجّه به حق در او زنده ميگردد. به قول بزرگان ميگويند: دعاهاي ماه رجب عجيب است اين قدر عجيب است كه عدهاي از بزرگان ميفرمايند: بعضي از اين دعاها در ماه رمضان هم پيدا نميشود و انصافاً هم از جهت توحيد و ولايت يك مراتب خاصي در دعاهاي ماه رجب هست، خدا توفيقمان بدهد كه هم اين دعاها را از اهلش درس بگيريم و هم به كمك آن ادعيه با خدا مناجات كنيم. بعد كه توجّه به حق از اين طريق در انسان زنده شد، ارتباط بيشتر با خدا در او شعله ميكشد، مييابد كه بايد براي ارتباط حقيقي با حق، دست به دامن صاحب ولايت، يعني اميرالمؤمنين(عليهالسلام)، بزند، اينجاست كه ميبيند عجب، پس ماه رجب، ماه اميرالمؤمنين(عليهالسلام)، است و به اذن آن حضرت ميتواند حقّ ماه رجب را اداء كند. در مستي ارتباط با حق از طريق نور ولايتِ اميرالمؤمنين(عليهالسلام)، دل با ماه شعبان روبهرو ميگردد و ميبيند مخزن اصلي، وجود مقدّس صاحب ماه شعبان، يعني محمّد مصطفي(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) است. در عطش ارتباط با خدا، با پيامبر اكرم(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) روبهرو ميشود، آرامآرام اين عطش شعلهور ميشود و درست در دل ماه رمضان از پيامبر اكرم(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) سراغ خدا را ميگيرد و هم خدا به پيامبرش ندا ميدهد:« إِذا سَئَلَكَ عِبادي، عَنّي فَاِنّي قَريبٌ اُجيبُ دَعْوَةَالدّاعِ إِذا دَعانِ…»؛ يعني اي پيامبر! اگر بندگان من از تو سراغ مرا گرفتند، من خودم به آنها نزديكم و جواب آنها را ميدهم. بدون آنكه پيامبر اكرم(صلّياللهعليهوآلهوسلّم) را خداوند در اين شرايط واسطه قرار دهد.
به پا خیزید یار دلبر آمد
فاطمه! ای گلواژه آفرینش!
کجا زبان ما را رسد که وصف تو گوییم و کجا به اندیشه ما آید که ذکرتو آریم، و کجا توان قلم بود که نقش حسن تو نویسد و کدام آینه است که درخشش نور تو را بتاباند.
فاطمه! ای بزرگ بانو!
ای نام تو، جامع کمالاتت که گویای عصمت آتش سوز توست. ای آن که دامنت، رسالت سردار توحید را پرورد. ای آن که مهر رخت، خورشید فروزان مریم و آسیه و خدیجه را فزونتر است؛ چرا که جهان بانوان را تو سروری. ای آن که شهد شهادت سوزانت را ازچشمه صداقت و اخلاص چشیده ای. ای آن که بر گرده گیتی، دوریحانه مصطفی (ص) را مادری، پس نقش آفرین کربلای تویی؛ آری ………
سالروز ولادت با سعادت امام يازدهم حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) را به تمامى شيعيان جهان تبريك عرض نموده، اميدواريم خداوند متعال توفيق پيروى آن امام همام را به همه ما عنايت فرموده ودر فرج فرزند بزرگوارش حضرت مهدى (عليه السلام) تعجيل فرمايد
حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) در سال 232 هجرى قمرى در روز هشتم ماه ربيع الثانى در شهر مدينه به دنيا آمد، پدر آن حضرت امام بزرگوار حضرت هادى، ومادرش خانمى به نام حديثه بود. نام ايشان حسن، وكنيه آن بزرگوار ابو محمّد واز القاب ايشان زكى و عسكرى است.
آنچه از صفات بزرگ وفضائل كه لازمه امامت است در آن حضرت جمع بود، يعنى: در علم، وزهد، كامل بودن در عقل وخرد، عصمت، شجاعت، كرم وبزرگوارى از تمام مردم زمان خود برتر بود، وعلاوه بر نصوص كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) وامامان گذشته در باره امامت آن حضرت وارد شده بود، حضرت امام هادى (عليه السلام) يعنى پدر بزرگوارشان نيز تصريح به امامت آن جناب فرمودند، ودر روايتى كه مرحوم شيخ مفيد (رحمه الله) در كتاب گرانقدر ارشاد نقل كرده است، حضرت امام هادى (عليه السلام) چهار ماه قبل از شهادت امام عسكرى (عليه السلام) را وصىّ خود قرارداد، وبه امامت آن حضرت تصريح كرده وگروهى از دوستان و شيعيان را بر اين امر گواه گرفت.
آن حضرت در ميان مردم وبزرگان وحتّى افراد مخالف از احترام خاصى برخوردار بود، به حدّى كه حتى ناخواسته آن حضرت را احترام مى كردند. در اينجا به همين مناسبت وبراى آنكه فضل آن بزرگوار براى خواننده عزيز معلوم شود، داستانى را كه مرحوم شيخ مفيد (رحمه الله)در كتاب ارشاد نقل كرده است مى آوريم.
مرحوم شيخ مفيد (رحمه الله) از ابن قولويه نقل كرده است كه: احمد بن عبيدالله بن خاقان متصدى املاك وخراج شهر قم بود كه از طرف بنى عباس به اين كار گماشته شده بود، پس روزى نام علويان و مذهب آنان، در مجلس او برده شد و او مردى بود كه با اهل بيت دشمنى بسيار داشت. در عين حال گفت:
من مردى از علويان مانند حسن بن على «حضرت امام عسكرى» در وقار وآرامش وعفّت وپاكدامنى وبزرگوارى در نزد خاندان خود نديده ونشناخته ام، به طورى كه همه فاميل او را بر سالمندان وبرزگان خود مقدّم مى داشتند، همچنين همه سران لشگر ووزراء وعموم مردم او را بر سايرين مقدم داشته احترام مى كردند.
روزى پدرم براى ديدار با مردم نشسته بود، ومن بالاى سر او ايستاده بودم، ناگاه در بانان آمده وگفتند: ابو محمّد ابن الرضا بر در خانه است، پدرم به آواز بلند گفت: اجازه اش دهيد تا وارد شود.
من از آنچه از ايشان شنيدم واز جرأت آنان كه نام مردى را در حضور پدرم با كنيه نام بردند متعجب شدم، با آنكه جز خليفه يا وليعهد، يا كسى را كه سلطان دستور داده بود نزد پدرم، با كنيه نام نمى بردند.
پس ديدم مردى گندمگون، خوش اندام، خوش صورت، جوان، باجلالت و هيبتى نيكو وارد شد. چون چشم پدرم به او افتاد، از جا برخاست وچند قدم به سوى او رفت، ومن به ياد ندارم با هيچ يك از بنى هاشم و افسران و برزگان چنين رفتارى كرده باشد، چون به او نزديك شد او را در آغوش كشيده صورت وسينه او را بوسيد، و دست او را گرفته بر مسند خود كه روى آن مى نشست نشانيد، و در كنار او نشسته رو به او كرد وبا او به گفتگو پرداخت.
در ضمن سخنان به آن حضرت مى گفت: قربانت شوم، فدايت شوم، ومن همچنان از آنچه مى ديدم در تعجب بودم، در اين هنگام دربانان آمدند، وخبر از ورود «موفق» برادر خليفه دادند، امّا پدرم همچنان سر گرم گفتگو با امام عسكرى (عليه السلام) بود اعتنايى به آنچه دربانان گفته بودند نكرد، تا زمانى كه غلامان ونوكران برادر خليفه آمدند، پدرم در اين حال آن حضرت را بااحترام وعزت هر چه تمام تر بدرقه كرد، وبه طورى كه موفّق آن حضرت را نبيند او را در آغوش كشيده وبا آن حضرت خداحافظى كرده وآن بزرگوار رفتند. من كه همچنان متعجب بودم به نوكران گفتم: واى بر شما اين چه كسى بود كه شما وپدرم او را اين چنين احترام نموديد؟ گفتند: اين شخص مردى علوى است به نام حسن بن على ومعروف به ابن الرضا، من همچنان در تعجب بودم تا آنكه شب شد، ورسم پدرم آن بود كه شبها بعد از نماز گزارش كارهاى روزانه را تنظيم مى كرد، چون نماز را خواند در برابر او نشستم، گفت: اى احمد كارى دارى؟
گفتم: آرى، اگر اجازه دهى پرسش كنم، گفت: اجازه ات دادم، گفتم: پدر جان اين مردى كه امروز به اينجا آمد وتو به او مى گفتى: پدر ومادرم فداى تو، وآنچنان او را احترام كردى كه بود؟
گفت: پسر جان اين امام وپيشواى رافضيان حسن بن على معروف به ابن الرضا است، سپس كمى سكوت كرده ومن نيز ساكت بودم، آنگاه گفت: پسر جان! اگر خلافت و زمامدارى از خاندان بنى العباس بيرون رود، هيچ كس از بنى هاشم غير او شايسته خلافت نيست، واين به خاطر برترى وفضل وپاكدامنى وپارسايى وزهد وعبادت وخوش خلقى وشايستگى اوست، واگر پدرش را ديده بودى مردى بود خردمند وهوشيار ودانشمند.
احمد مى گويد: من كه اين سخنان را از پدرم شنيدم وآن رفتار را باامام عسكرى (عليه السلام) از او ديدم دچار حيرت وخشم وسرگردانى شدم، بعد از آن تصميم گرفتم كه خود در اين باره تحقيق كنم، به دنبال اين تصميم از افراد مختلف راجع به او پرسيدم، از هيچ يك از بنى هاشم، وسركردگان ونويسندگان وقاضيان وفقهاء وديگر مردم نپرسيدم جز آنكه همه به فضل وكمال او اعتراف كرده او را مردى محترم شمردند، از اين رو مقام وشخصيت او در نظرم بزرگ شد، زيرا ديدم دوست ودشمن او را به نيكى ياد كرده تمجيد وستايش مى كنند.
آن بزرگوار همانند پدران گرامى خويش از چنان اخلاق ورفتار والائى برخوردار بود كه دشمنان نيز تحت تأثير اخلاقش قرار مى گرفتند، به عنوان مثال آن حضرت را به زندانبانى به نام على بن اوتاش سپردند، اين شخص به شدّت باخاندان پيامبر دشمنى مىوزريد، وبا آل ابى طالب با شدت وخشونت رفتار مى كرد، وقتى آن حضرت را به زندان او فرستاند به او گفتند: با او چنين وچار رفتار كن، بيش از يك روز نگذشته بود كه آنچنان در مقابل امام (عليه السلام)تواضع مى كرد كه گونه بر خاك مى گذشت، وسر بزير انداخته به آن بزرگوار نگاه نمى كرد، وهنگامى كه آن حضرت از زندان او بيرون رفت اين شخص از بهترين شيعيان شده بود، واين بواسطه جلالت ومهابت واخلاق امام عسكرى (عليه السلام) بود.
آن حضرت همانند پدران بزرگوارش داراى كرامات ومعجزايى نيز بوده اند كه مورخان نقل كرده اند وما در اينجا فقط به ذكر دو مورد مى پردازيم.
اول: شخصى مى گويد: سر راه امام عسكرى (عليه السلام) نشستم، وقتى آن حضرت رسيد از تنگدستى خويش به آن بزرگوار شكايت كردم وقسم خوردم كه نه درهم ودينارى دارم ونه غذاى صبح وشام، آن حضرت فرمود: آيا به دروغ سوگند مى خورى با اينكه دويست دينار در زير خاك پنهان كرده اى، واينكه مى گويم نه براى آن است كه چيزى به تو ندهم، اى غلام آنچه باخود دارى به او بده، غلامش صد دينار به من داد، سپس روى بمن كرده فرمود: تو آن دينارها كه در زير خاك پنهان كرده اى در وقتى كه سخت بدانها نيازمند هستى از آنهامحروم خواهى ماند، وراست فرمود، زيرا آن پول كه حضرت داد خرج كردم، ودرهاى روزى بر من بسته شد، وبه ناچار به سراغ پولى كه در زير خاك پنهان كرده بودم رفتم اما اثرى از آن نيافتم، بعد فهميدام كه پسرم جاى پولها را دانسته، وآنها را برداشته وگريخته است، وبه هيچ چيز از آن پولها دست نيافتم.
دوم: شخصى به نام احمد بن محمد مى گويد: در زمانى كه مهتدى عباسى دست به كشتار مواليان ترك ووابستگان خود زد، من نامه اى به حضرت عسكرى (عليه السلام) نوشتم كه: سپاس خداى را كه او را از ما به خود سرگرم كرد، زيرا من شنيده بودم كه او شما را تهديد به قتل كرده است وگفته است كه: من ايشان را از روى زمين بر مى دارم، حضرت عسكرى (عليه السلام) به من نوشت: عمر او به اين كارها كفاف نخواهد داد، از امروز پنح روز بشمار وروز ششم پس از خوارى وذلتى كه به او برسر گشته خواهد شد، وچنان شد كه آن حضرت فرموده بود.
ودر اينجا بعض از كلمات حكمت آميز حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) ذكر ميكنيم.
1 ـ فرمود جدال مكن ميرود خوبى و حسن تو و مزاح مكن كه جرئت مى كنند ودلير مى شوند بر تو.
2 ـ وفرمود از تو اضح است آنكه سلام كنى بر هر كس كه ميگذرى بر او، وآنكه بنشينى در جائى كه پست تر است از مكان شريف مجلس
3 ـ وفرمود پارساترين مردم كسى است كه توقف كند نزد شبهه، وعابدترين مردم كسى است كه بپا دارد فرائض را، وزاهدترين مردم كسى است كه ترك كند حرام را، واز همه مردم كوشش ومشقّتش بيشتر است كسى كه ترك كند گناهان را.
4 ـ وفرمود مشغول نسازد تورا روزى كه خدا ضامن آن شده از عملى كه بر تو فرض است.
5 ـ وفرمود از ادب دور است ظاهر كردن خوشحالى نزد شخص غمناك.
6 ـ وفرمود: همانا از براى جود وبخشش اندازه ومقدارى است پس هر گاه زياد شده از آنمقدار پس آن اسراف است.
براى خرم واحتياط مقدارى است پس يرگاه زياد شد از آنمقدار پس آن جبن وترس است.
واز براى اقتصاد وميانه روى مقدارى است پس هرگاه زياد شد بر آن پس آن بخل است.
واز براى شجاعت مقدارى است پس هرگاه زياد شد بر آن تهوّر وبى أدبى است.
وكافى است تورا از براى ادب كردن نفست اجتناب كردنت از چيز يكه مكروه وناپسند بيشمارى از غير خودت.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
روزی اگر بناست فدای کسی شوم
سوگند می خورم که فدای تو می شوم
ناراحتم خدای نکرده ولم کنی
من تازه دارم از فقرای تو می شوم
شبهای قبر منتظرم ایها الرئوف
بیهوده نیست اینکه گدای تو می شوم
هَرجآ سوال شُد
کهـ « دِلَت دَر کُجآ خوش استـــ ؟ »
بی اختیــآر
…
بَر دَهَنَم مَشهَـــد الرِضآستــــ
آقا بیا که آمدنت دیرشده است….دلم برای امدنت تنگ شده است…چندین جمعه باامید آمدنت غروب شد واین دلم من بی هوا مانده است….آقا بیا……
امروز، خورشید مهربان تر از همیشه بیدار می شود. روز از شانه های تو آغاز می شود تا جهان، بزرگی ات را ببیند؛ چون بزرگی ابراهیم خلیل علیه السلام در برابر بتانی که فرو ریختند.
ملکوت را در دست هایت به تماشا می گذارند تا رسولان بی رسالت دنیازده، بهشت را پیچیده در قنوتت به تماشا بنشینند.
جهان، خلاصه ای از لبخند توست که امامتت را تمام آبشارها قیام می کنند و جنگل ها قامت می بندند.
بزرگی؛ چون پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله . بزرگی؛ چون وحی، چون پدرانت ردای پیامبر صلی الله علیه و آله بر دوشت آواز عدالت سر می دهد و شمشیر سرْ شکافته پدر بزرگوارت علی علیه السلام ، در دست هایت مشق عشق می کند.
چشم هایت بوی مهربانی زهرا علیهاالسلام می دهد.
امروز، روز بزرگی توست؛ بزرگی تو بزرگ تر از تمام پیامبران است. بزرگی تو سال ها خواهد بود؛ بزرگی تو از ازل آغاز شده و با ابدیت به پایان می رسد.
خدا از امروز، تو را بزرگ تر از هر کسی می خواهد.
امروز از آن توست؛ مثل تمام فرداهای نیامده، مثل تمام دیروزها، مثل تمام روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها.
تمام فصل های سال، نامت را از بر کرده اند؛ مثل تمام درخت ها و آب ها.
امروز، روز آغاز مهربانی خداوند با دنیاست، روز مهربانی تو با جان های تشنه ما. امروز، روز آشنایی و آشتی لبخند و آینه هاست؛ روز شکوفا شدن گل های محمدی در دامنه نام شکوهمند تو. امروز، عطر گل های محمدی فراگیر می شود و باغ های عصمت، در شکوه امامتت شکوفه خواهند کرد، با نفس های معطرت.
امروز، فروردین ها از لبخند تو شکوفه خواهند داد و اردیبهشت ها با نفس هایت بهشتی می شوند.
ابدیت در تو خلاصه می شود و شادی، با لبخندت به نهایت کمال می رسد. بعد از امروز، جهان آغاز می شود؛ جهان از امروز، دوباره متولد خواهد شد.
پیش از این، نمرودها، رودهای آتش را گرداگرد زمین شعله کشیده بود؛ اما امروز با تو دنیا سربلند بیرون می آید از این همه آتش طغیان.
مانند ابراهیم خلیل، آتش ها را گلستان کرده ای. امروز، نوح، کشتی نجاتش را به دست تو می سپارد تا سینه سخت ترین توفان ها را به سمت ساحل های امن بشکافی.
ای منجی، ای یگانه منجی! از امروز، سکان هدایت بشر به دست توست. از امروز، شادی های ما آغاز خواهد شد؛ مثل غم های طولانی تو.
بر ما ببار، ای رحمت بی کران خداوند!
بر ما ببار که سال هاست کویر سینه هامان، تشنه باریدن زلال توست.
خدا كند كه بیایی….
حسیــــن جان
در آن زمیــن که پنـــاه تمام عــــالم بود
فقط برای مـــن روسیـــــاه جــا کـــم بود؟؟
پاس و ویزا و بلیط نجـــف و… پیگیری
صاحب صبــر! بگو دست مرا میگیری..
اربعین،کرب وبلا،کوله به دوش رفقا
کار روز و شب ماهم شده خود درگیری
خیری از عمر ندیدم، شد جوانی ام فنا
مرگ بر این زندگی و مرگ بر این لحظه ها
عاقبت در حسرت یک آرزو دق میکنم
اربعین پای پیاده از نجف تا کربلا …
زیر باران صحن جمهوری…
مادری بود که شفا میخواست…
نوجوانی که خیس بود از اشک..
مثل من از تو کربلا میخواست…
♥•٠·˙
میگن برات کربلا رو باید از دست امام رئوف گرفت … ما مشهدیا وقتی نمی تونیم ویزای کربلا رو از حضرت همسایه بگیریم… این یعنی باید خیلی گناهکار باشیم!
:((
ای خدا یعنی میشه قسمت کنی اربعین کربلا باشیم؟ من که نه مشهدهستم که از امام رئوفم برات بگیرم نه کربلا گناهکارم که هستم یعنی آقا منومیبینه؟میطلبه؟خدایا درسته گناهکارم ولی آقام روخیلی دوست دارم بدون کربلامیمیرم………آقاجان یه نظر..فقط یه نظر………..
.
شده آماج بلا گر حرمت یا زینب
کم نگردد زجلال وحشمت یا زینب
گر ندارند سلفی ها و هوادارانش
ترسی از آه دل پر ز غمت یا زینب
می زند سیلی ابوالفضل علی بر آنکه
چپ نگاهی بکند بر حرمت یا زینب
شاهیان زد کتکت ،آنهمه آیا بس نیست؟
می دهم بر سر سقا قسمت یا زینب
کن دعا خشک شود ریشه ی وهابیت
عالمی گشته به قربان دمت یا زینب
همه عمّار (علی)،هموطن سلمانیم
زنده اند جان بکفان عَجَمَت یا زینب
گر اشاره کند آن رهبر فرزانه ی ما
پیش مرگ تو شوم درحرمت یا زینب
خواندی از زینب ولی قلبت نشد ارام تر
چشم تو هر روز و شب از روضه های شام تر
رفتی و اینبار زینب بی کس و تنها نشد
روضه ها را یک به یک دیدی گمانم در سفر
بغض سنگین درون سینه ات آخر شکست
تا کشیدی سوی معشوق خودت آرام پر
تو نشان دادی شهادت نیست دور از انتظار
…
یک قدم مانده
قدم بردار که
باز است در
خواهشی دارم به رسم دوستی
ای دوستم
خسته ام
برگرد
من را هم به همراهت ببر
دست ما کوتاه و خرمای تو حالا بر نخیل
ای محمد خانی
ای تنها رفیقم
الدخیل
… شعر از علی غفوری فر….ا این هم اخرین عکس هایی که شهید محمد حسین با فرزند 18 ماهه اش به یادگار گذاشت.خوش بحال همچین فرزندی که چنین پدری دارد..یادگار این طفل18 ماهه جز کلماتی چون بابا/حرم/شهادت/ چه یادگار باارزشی…
برای شادی روح ملکوتی این عاشق حضرت عشق صلواتی هدیه کنیم(اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم)
مراسم باشکوه تشییع پیکر مطهر شهید محمدحسین محمدخانی، از شهدای مدافع حرم که در عملیات مستشاری در حلب سوریه به شهادت رسید در شهرک شهید محلاتی برگزار شد. پیکر این شهید بزرگوار در جوار مزار عموی شهیدش «ولیالله محمدخانی» قرار یافت. ولیالله محمدخانی، عموی محمد حسین، دوم اسفندماه سال 64 در عملیات کربلای هشت و در منطقه عملیاتی فاو به شهادت رسیده است. «محمد حسین محمد خانی» از نخبگان یزدی و مسئول سابق بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد یزد بود که در دفاع از حرم حضرت زینب(س) و در مقابله با نیروهای تروریستی و تکفیری به درجه رفیع شهادت نائل شد. وی مسئول هیأت علمدار حسین(ع) یزد و از فعالان ستاد تدفین شهدای گمنام در دانشگاه آزاد بود که در سوریه به آرزوی قلبی خودرسید :
گوشواره هایت کو رقیه جان؟ / چرا صورتت نیلی است؟ / گیسوانت چرا بوی آتش می دهند؟ / چرا پیراهنت پاره است؟ / چرا دستهای کوچکت زخمی است؟ / چرا بازوانت کبودند؟ / چرا آهسته آهسته قدم برمیداری؟ / مگر پاهایت زخمیاند؟ / مگر انگشتان کوچکت شکسته اند؟ / چرا چشمهایت را میبندی؟ /
سرت را بر زانوان عمه بگذار، رقیه! / چشمهایت را مبند! / بگذار تا باران خونرنگ چشمانت / آبروی این شب سیاه را ببرد / بگذار تا ردّ تازیانه بر بازوانت / پرده از چهره ستم بردارد / بگذار تا صدای روشنت / گوش شام را کر کند / بگذار تا پاهای برهنه ات / کمر شام را بشکند / بیابان را شعله شعله بسوزاند / بگذار برق چشمان خونبارت / زمین را یک جا چنگ بزند /
بیدار شو! / ببین چه بر سر کاروان آمده است! / ببین چه بر سر خیمه گاه آمده است! / رقص شمشیرها و تازیانه ها را تماشا کن! / ببین چقدر کوچه ها سنگدل شدهاند، / چقدر آسمان گرفته است، / چقدر مرگ می بارد! /
زخم تازیانه هایت را بپوشان رقیه! / دیگر سراغ گاهواره را از من مگیر / دیگر دل سوخته ام را آتش نزن / لبهای خونیات را بپوشان! /
اینجا شام است / شام بی حرمتیها / شام نیرنگ ها و دسیسه ها / شام کسالت آور رنج / شام بدبختی و پریشانی / شام زنجیرها و شلاقها / شام تهمت و مصیبت / شهر بامهای سنگ انداز / شهر کوچه های دشنام / ما به پایبوسی شکنجه آمده ایم / به پایبوسی تازیانه آمده ایم / مگذار تا صدایت را خفاشها بشنوند / مگذار زخمهایت را شماره کنند /
چشمهایت را مبند رقیه! / مرا مسوزان! / از خرابههای شام سراغت را بگیرم یا از تلّ زینبیه؟ / در کاروان اسیران جستجویت کنم یا در گودی قتلگاه؟ / که چشمهای تو، هم خرابه های شام را زیابت کردند و هم تلّ زینبیه را به تماشای خون نشستند و هم در کاروان اسیران، زیر باران شکنجه و سنگ، خون گریستند /
کربلا از نگاه کودکانه تو زیباتر است/ که چشمهای تو هم گودی قتلگاه را / هم به آتش کشیدن خیمه گاه را / هم تازیانه بر بدن پاره پاره شهیدان را / و هم زخم زنجیر و تهمت را به تماشا نشستند /
چشم هایت را مبند رقیه! / ما را به میهمانی شلاق و شمشیر آوردهاند / برایمان جشن خون و گریه به راه انداخته اند / مجلس دشنام و تهمت ترتیب داده اند / ما را بر سر سفره خون نشانده اند / با سنگ به استقبال مان آمده اند / با تازیانه تحویل مان گرفته اند /
مصیبت تو را در گوش کدام سنگ بخوانم که / ذره ذره بشکند / ای صنوبر سه ساله! / که خداحافظی تو / سر آسمان شام را بر جاده ها کوبید / و استخوان پیشانیِ زمین را / رشته رشته کرد / که خداحافظی تو / پیراهن مرگ بر تن دریا کرد /
اندوه تو، گریبان گیر عالم شده است / ای طعمه تازیانههای بیرحم / ای هوای گُر گرفته اندوه / ای بنفش دقایق دمشق
از قول همه منتظران می گویم:
ای پیرترین جـــــــــوان تاریخ بیا
اللهم عجل لولیک الفرج
ای کربلا….کربلا….کربلا…..
نمیدونم چی باید بگم کربلا….
نمیخوایییی بزاری بیام؟
من؟منی که اینقدر از فراغت دارم غصه میخورم…
منی که سرتا پام گناه ولی امید به اقاش داره…
همه بهش میگن تو که گناهکاری…تو کجا و کربلا کجا….
همه بهش میگن کربلا جای ادم حسابیاست نه تو….
هر روز که دارم نماز میخونم چشام میوفته به کربلا…….
وقتی اذان ظهر میشه میبینیمش اشک امون نمیده….
وقتی میخوام اب بخورم از گلو پایین نمیره…..
انگار به من میگه خجالت بکش…
کربلا………
میدونی از همه جا رونده شدم….دیگه اعتباری ندارم….
دلم میخواد واسه یه بارم که شده بیام کربلا…..
میخوام بیام و و مریض حسین بشم….گدای حرمش بشم….واس دل سیاهم روضه زینب بخونم….
کربلا وقتی اسمت میاد چنان سوزی جیگرم میگیره که من و به حد فریاد میبره….
همه به فریادم اعتراض میکنن….
مگه میشه ادم کربلا نره و اروم بشینه……..
کربلا…خوشبحالت که تو تا حرم تو دلت داری….
اما دل من….اه……..
کربلا من و تو خیلی فرق داریم…
دل تو خیلی اروم….خیلی پاکه….خیلی شاد….
اما دل من ….
امان از این همه گناه………کربلااااااااا میشه به دلت بگی دل مارو هوایی کنه؟
میشه ؟
مگه میشه عاشق معشوقشو نبینه؟شایدم من عاشق نیستم….
همه رفتن کربلا…………
امام حسین….اقا….مهربونم….نمیخوایی منو ببینی؟نمیخوایی بزاری تو حرمت پا بزارم؟
بیا همه رو درهم بخر….
اقا….اقا بگو وقتی ادم میاد حرم چجوری میشه؟
چجوریه که هر کی میاد حرم مرض میشه؟نمیشه منم مریض شما بشم؟نمیشه شما پرستار من باشی؟
اقا نمیشه دست رو سرم بکشی؟
اقای مهربان….میشه یه روز بگی گدایی من بیا خونم که امروز میخوام درمانت کنم؟
میشه؟
میشه من هی منت بکشم و شما ناز کنی؟اقا….
حسین من……..
امشب دل این گدا بدجور گرفته….
اونقدری که میخواد تا صبح ناله کنه و گریه کنه….شاید اربابش دید و دلش سوخت……..
انتظار سخته بخدا اقا……….
بزارید به منم بگن کربلایی….بزارید به نامتون پز بدم بگم من کربلایی حسین شدم….
همش دارم تصور میکنم پیاده دارم میام حرم و هر ثانیه دارم بیشتر نزدیک به قرار میرسم…..
اون لحظه من چه حسی دارم؟
خنده یا گریه؟شایدم غش کنم….
اقا میشه از شوق حرم بی هوش بشم؟
میشه بوی یاس بیاد؟شایدم بوی سیب….
اه………
وقتی رسیدم حرم ….برام سنگیه خودم و ببینم در مقابل حرم شما…..فکررکنم از عظمتت تمام بدنم تکه تکه بشن ….
اقا میشه ادم تو اون زمانیکه کربلاست نیازی به خواب نداشته باشه؟
هی بگه زیر لب حسین…حسین…حسین….
بشینه یه گوشه صحن و زار بزنه؟
میشه اونجا زیارت عاشورا خوند؟
نه….من توان ندارم بخونم….
حتی نمیتونم دعای فرج بخونم….
با چه رویی؟…
اه حسین………….عاقبت بخیری یعنی دیدن حرم تو…………
عشق یعنی زیارت تو….
اقا به بدون شما نفس کشیدن حرام….
حسین من…..ارباب من…..شوق دیدار شما امید روزانمه….
تروخدا این امید و ازم نگیر….
دریاب….
اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود….
بنده از خدا پرسید :
چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟
خدا پاسخ داد : كودكی شان
این كه از كودكی شان زود خسته می شوند و عجله دارند تا بزرگ شوند، بعد دوباره پس از مدتی آرزو می كنند كه ای كاش كودك بودند .
این كه سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد از مدتی دوباره پول هایشان را می دهند تا سلامت خود را به دست آورند .
این كه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می كنند. بنا براین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده.
این كه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زنده نبوده اند .
پس از خداوند پرسید : در مقام پروردگار می خواهی بنده هایت كدام درس های زندگی را بیاموزند ؟
خدا وندگفت :
بیاموزند كه نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد، تنها كاری كه می توانند بكنند این است كه خودشان او را دوست بدارند .
بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم هایی عمیق در قلب كسانی كه دوستشان داریم ایجاد كنیم، اما سال ها طول می كشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .
بیاموزند ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد بلكه كسی است كه به كمترین ها نیازمند است .
بیاموزند كه دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند اما به همان یك نقطه دو دید مختلف داشته باشند .
بیاموزند كافی نیست كه فقط دیگران را ببخشند بلكه باید بتوانند خود را نیز ببخشند .
پس بنده بار دیگر از خداوند پرسید :
آیا چیز دیگری هست كه دوست دارید بنده هایتان بدانند ؟
و خداوند فرمود :
فقط این كه بدانند كه من هستم … همیشه و همه جا
گمان کنم که زمانش رسیده برگردی
به ساحت شب قدر ای سپیده بر گردی
هزار بیت فرج نذر می کنم شاید
به دفتر غزلم ؛ ای قصیده برگردی
زمان ان نرسیده کرامتی بکنی؟
قدم به خانه گذاری؛ به دیده برگردی؟
مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی
به شهر سبز ترین افریده برگردی؟
گمان کنم که زمانش… گمان کنم حال
که پلک شاعری من پریده برگردی
نگاه کن به خدا ؛ بی تو زندگی تنهاست
قبول کن که زمانش رسیده برگردی..
سلام مهربانم
قلب پاره پاره ام بهانه می گیرد
جوابش با خودت
…
من دیگر نمی توانم پاسخگوی بیچارگی اش باشم
حواله ام نکن به این در و آن در
جز تو دری نیست
جز تو گشایشی نیست
ای به فدای دل تنهای تو
“چقدر کم هستم”
چقدر برای “فدای تو شدن” کم هستم
مرا ببخش
که حتی لایق به فدای تو شدن هم نیستم…
اللهم عجل لولیک الفرج
ین روزها تلاش عاجزانه ی همه ی دار و ندار رسانه ای غرب در برابر عظمت سردار عاشواریی مان، حاج قاسم سلیمانی، چقدر تماشایی است!
دست و پا زدن همه ی کفر در برابر سردار ۵۵ ساله ی ما، چقدر به سینه ام احساس غرور هدیه می کند؛ غرور مقدس! چقدر این روزها حاج قاسم را بیشتر دوست دارم!
نام سردار حاج قاسم سلیمانی عجین است با عظمت و بزرگی. حاج قاسم سلیمانی یعنی تکرار مالک اشتر. شجاعت، غیرت، مردانگی، خلوص، همه واژه گانی هستد که برای کسب آبرو دست به دامان قامت رعنایش شده اند.
حاج قاسم سلیمانی یعنی خلاصه ی هشت سال دفاع مقدس؛ یعنی فرمانده، یعنی فرمانده هان شهید، یعنی متوسلیان، همت، باکری، خرازی، زین الدین، چمران، کاوه، کاظمی… حاج قاسم سلیمانی یعنی سید حسن نصرالله ایران. حاج قاسم سلیمانی یعنی عماد مغنیه ی مکرر.
حاج قاسم سلیمانی از آن کلماتی است که تکرارش مخل در فصاحت کلام نیست که هیچ، تکرار یادش بسان تکرار الله اکبر تسبیحات حضرت زهراست بعد از فریضه ی جهاد که ثواب هزار نماز مستحبی دارد. یاد حاج قاسم سلیمانی عبادت مقبول من است، عبادت مقبول دلنشین من! ذکر حاج قاسم سلیمانی در نیمه ی امشب مرا در حالی پرواز می دهد تا بلندای قله ی غرور که ژنرال های آمریکایی مثل سگ از ترس مالک اشتر انقلاب به خود می لرزند و خواب راحت ندارند و در پس شبکه های رسانه ای خود برای شیر بیشه ی خاورمیانه پارس می کنند.
شنیدم یکی شان گفته: اگر قاسم سلیمانی را ببینم خیلی راحت از او می پرسم از جان ما چی می خواهی؟! باید به این دجاله ی حقیر گفت تو اگر سردار دلیر ما را ببینی و بخت یارت شود و از ترس قالب تهی نکنی! برق نگاه سردار اجازه نخواهد داد دهان کثیفت را باز کنی! تا چه رسد سوال کنی! تا چه رسد خیلی راحت سوال کنی!
سردار عزیز من! باشد که تو باشی و ما هم تا در لشکر امام منتقم کرب و بلا در رکاب تو، اربابان کاخ سفید را به خاک سیاه بنشانیم، إن شالله.
شبی ساکت ودلگیر….
خودم بودم وقلبی که زغم بسته به زنجیر
ونزدیک اذان بود
که پیچید در آفاق همه نغمه ی تکبیر
نوشتند که هنگام اذان است….
به دامان خدا باش که آن لحظه بود لحظه ی شیرین عبادت
وباز است به درگاه الهی در رحمت
شدم گرم عبادت
دوچشمم پراشک ولبانم همه سوگند
که یارب!تو رهایم کن از این بند
وگفتم به خدا بین دعایم:
((که دلتنگ اذان حرم کر ببلایم……..))
التماس دعا
هَر سَحر بَعدِ نَمازَم یٰاحُسِیْن سَر میدَهَم
مرغ ِ دِل رٰا به هوٰایِ حَرَمَت پر میدَهم
من بِه عِشقِ دیدَنِ آن گُنبَدِ زیبایِ دوست
یِک سَلام اَز رٰاهِ دور بَر اِبنُ الْحِیدَر میدَهَم
کسی می گفت :نگران رفتن مباش! رفتنی در کار نیست
کربلا را برای بازگشت آفریده اند…
اما خداجان شرمنده ! با تو کاری دارم…
تو میدانی چقدر دلم کربلا می خواد
به رسم شهیدان کربلایی ام کن…
کاش این دعایم را شهیدان آمین بگن…
کربلا که نرفته باشی
فکر می کنی بروی
دم ورود خواهی مرد از اشک و زاری
نمیدانی!
کربلا که می روی
آرام می شوی
هیچ نمی فهمی
هنگامی که برگشتی
مات می مانی
از آن همه سبک بالی
و تازه آتیش میگیری
شاید تنها و تنها این حس و حال من بود … نمیدانم
***********************************
یکی میگفت : تو حال زمین خوردهها را خوب میفهمی
و زود دست گیری میکنی
زمین خورده ام
نمی آیی ؟
یا اباالفضل که میگویم
یعنی دستم را بگیر
قبل از اینکه از پا بیفتم
از پای دل
حسین جان
از برای حرمت این دل من آشوب است
نکند سنگ به پیشانی گنبد بزنند
اربعــین پَر …
کربــلا پَر…
یه سلام میدم با حسرت سمت کربلا…
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین
وعلی اصحاب الحسین
حسین جان…
ﺩلــــم ﻫـــﻮﺍﯼِ کوی تــو را دارد
ﺧــﺪﺍ ﮐﻨﺪ ﺭﺍﺳـــﺖ ﺑﺎﺷﺪ
که می گویند"ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﺩ ”
دردنوشت :
حال این روزهایم باز خراب است ؛
هـــوای کربلا را کرده دلــــم…
اگر مسیر پروازت
از کرب و بلا گذشت . . .
این پیغام را برسان :
ارباب
” هـرچه كردبامن فراق كربــلا كــرد
همه دارند به سوی حرمت می آیند
طبق معمول منِ بی سر و پا جا ماندم
برای چشمانم نماز باران بخوان …
از دست روزگار بغض کرده …
اما نمی بارد …!
التماس دعای باران
*گوش دادن به حرف پدر در ازدواج و راز رسیدن به مرجعیت
مرحوم آیتالله بروجردی(ره) درباره ماجرای ازدواج خود این گونه میگوید: در اصفهان تحصیل میکردم، اساتید آن روز اصفهان کم نظیر بودند، مانند آیتالله کلباسی، مرحوم آقا سیدباقر درچهای، حکیم بزرگ قشقایی، و حکیم بزرگ ملا محمد کاشانی.
من گرم تحصیل در محضر ایشان و عاشق این اساتید بودم، همواره مایههای علمی من بالا میرفت که نامهای از پدر دریافت کردم-پدر ایشان (که از علما بود) در بروجرد، معاش زندگی را از راه کشاورزی تامین میکرد-، در نامه آمده بود: حسین عزیزم به بروجرد بیا، من وسایل عروسی تو را فراهم کردهام.
نامهای به پدر نوشتم که مرا از ازدواج معاف کنید و اجازه بدهید درس بخوانم، پدر در جواب نوشت: فکر نمیکنی اگر به سخن پدر گوش ندهی، این مانع تو باشد؟ خدا در قرآن فرمودهاست: «و بِالوالدین احساناً».
بلافاصله به بروجرد رفتم. عروسی که تمام شد، پدرم گفت: حالا میخواهی بروی برو! آیتالله بروجردی بعدها گفتند: بروجردی شدن (یعنی به جایگاه مرجعیت و رسیدن به قلههای بلند علمی) مرهون این خانم بود که پدر من برای من گرفت!
*خواستگاری و ازدواج دختر علّامه مجلسی(ره)
روزی استاد محمدصالح مازندرانی یعنی علامه محمّدتقی مجلسی متوجه شد که شاگرد دانشمندش میل به ازدواج دارد.
بعد از فراغت از تدریس به او گفت: اگر اجازه دهی دختری را برای شما خواستگاری کنم تا از رنج تنهایی آسوده شوی؟
شاگرد جوان سر به زیر انداخت و با زبان حال آمادگی خود را اعلام داشت، علامه مجلسی به اندرون رفت و آمنه بیگم را که در علوم دینی و ادبی به سرحد کمال رسیده بود فرا خواند و گفت: دخترم! شوهری برایت پیدا کردهام که در نهایت فقر و تنگدستی و منتهای فضل و صلاح و کمال درسی است، ولی قبولی او بسته به اجازه توست.
آمنه بیگم در پاسخ پدر گفت: پدر! فقر و تنگدستی عیب مردان نیست!
عقد آن دو، ساعتی بعد بسته شد و عروس را آراسته و مهیا کردند و به حجله عروسی بردند.
داماد در حجله، عروس و رخسار زیبای او را دید و متوجه شد که عروس گذشته از شهرت علم و فضل، رخساری زیبا هم دارد و پی برد که واقعا علّامه، استاد بزرگوارش چه مهربانی در باره او داشته است و دختر نیز چه عنصر تربیت یافته با کمالی است که با این زیبایی و آن علم و فضل و اصالت خانوادگی حاضر شده با شاگرد پدرش که طلبهای مستمند است ازدواج کند.
پس به گوشهای رفت و بر این نعمت الهی سجده شکر کرد و سرگرم مطالعه شد که اتفاقاً با مسأله علمی بسیار مشکلی مواجه شد که میبایست با دقت در آن میاندیشید تا آن را حل کند و برای مباحثه فردا با همتای خود یا تدریس آماده سازد، مطالعه آن صفحه مدتی طول کشید و عروس که ناظر کار وی بود، با فراست ذاتی پی برد که مسأله چیست و در چه کتابی است.
داماد تا پاسی از شب مشغول مطالعه بود و فردا صبح برای مباحثه یا تدریس از خانه بیرون رفت، پس از رفتن داماد، عروس برخاست و کتاب را یافت. قلم به دست گرفت و مسأله را حل کرد و پاسخ داد و میان کتاب گذاشت تا داماد پس از بازگشت آن را ببیند.
شب دوم چون داماد کتاب را گشود و سرگرم مطالعه شد، چشمش به نوشته عروس افتاد که با خط خود آن مسأله مشکل علمی از کتاب قواعد علامه حلی را حل کرده و برای اطلاع او پاسخ را در جای خود نهاده است تا او رنج مطالعه و تفکر را بر خود نسازد.
پس از مطالعه و پاسخ دریافت که آن مطلب مشکل با سرانگشت همسرش حل شده است، بیدرنگ پیشانی بر خاک نهاد و خداوند متعال را شکر کرد که چنین همسر دانشمندی به وی ارزانی داشته است، به همین جهت آن شب نیز تا بامداد مشغول مطالعه و عبادت و شکرگزاری بود.
وقتی استاد داماد و پدر عروس، از ماجرا آگاه شد، داماد را خواست و به وی گفت: اگر این دختر با تو همافق نیست، صریحاً بگو تا دیگری را برایت عقد کنم.
ولی داماد گفت: نه، علّت نه این است که دختر دانشمند شما مورد علاقه من نیست، بلکه فقط به ملاحظه این است که میخواهم شکر خدا را به مقداری که میتوانم به جا آورم که چنین همسری به من موهبت کرده است و من میدانم که هر چه کوشش کنم نمیتوانم چنانکه باید شکر نعمت خدا را ادا کنم.
چون علامه مجلسی این سخن را از داماد با کمال و شاگرد فرزانه دانشمند خود شنید، فرمود: آری، اعتراف به نداشتن قدرت برای شکرگزاری، خود دلیل به نهایت شکر بندگان است.
دعای فرج
هنوز هلی کوپتر برای برگشت بلند نشده بود که درگیری سنگینی آغاز شد.20 دقیقه طول کشید تا نیروها آرایش بگیرند و عملیات پاک سازی منطقه را آغاز کنند.
ناآشنایی با محل و کم بودن مهمات باعث شد تا بخشی از نیروها عقب نشینی کنند.
هلی کوپتر آمد و بچه ها را برد، سروان علی صیاد شیرازی و نیروهایش جاماندند.علی که متوجه نگاه های نگران و ناامید همراهان شد، شروع کرد دوره های نظامی مختلفی را که دیده بود برای آنان شرح دادن تا بدین وسیله اعتمادشان را جلب کند و تابع دستوراتش باشند.
علی به امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- متوسل شد و دعای فرج خواند.
خودش می گفت:” همین که دعا را خواندم، بلافاصله طرح عملیات به ذهنم خطور کرد و تمام تاکتیک هایی را که به صورت تئوری خوانده و هیچ وقت عملا استفاده نکرده بودم به ذهنم رسید؛ آن هم تاکتیک عبور از منطقه خطر و شرایطی که احساس می کردیم در محاصره ایم".
ـــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از شهید علی صیاد شیرازی /عاشق ترین صیاد،ص53-54
قربانی برای عروس خانم
مرسوم است به میمنت ازدواج، جلوی پای عروس و داماد قربانی می کنند.
این رسوم را کومله نیز اجرا می کرد، با این تفاوت که قربانی ها در آنجا جوانان اسیر ایرانی بودند.
یک بار چند نفر از ما را برای دیدن عروسی دختر یکی از سر کردگان کومله بردند.
پس از مراسم، آن عفریته گفت:" باید برام قربانی کنین تا به خونه شوهر برم“. دستور داده شد قربانی ها را بیاورند. شش نفر از مقاوم ترین بچه های بسیج اصفهان که شاید حداکثر سن آنها 14 سال نمی شد را آوردند و تک تک از پشت، سر بریدند.
شهدای نوجوان مانند مرغ سر بریده پر پر می زدند و آنها شادی و هلهله می کردند.اما این پایان ماجرا نبود.آن دختر دوباره تقاضای قربانی کرد و این بار شش نفر سپاهی، چهار نفر ارتشی و دو نفر روحانی را آوردند و این دوازده نفر را نیز سر بریدند. من و عده دیگری از برادران را که برای تماشا برده بودند، به حالت بی هوشی و اغما افتاده بودیم و در این وضعیت، مجددا ما را روانه ی زندان کردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
حکایت فرزندان فاطمه1،ص34
شب قدر
شبی که شیاطین در بند اسارتند و آدمیان ایمن از آنها . . .
ای خدا ای فاتح هر مشکلم
وی همه آرامش جان و دلم
بشنو از دل راز یک بی آبرو
ده مجال گفتگویم ، گفتگو
در شب احیا به تو رو کرده ام
خویش را با توبه همسو کرده ام . . .
آمدهام ای خوبترین!
ای بهترین!
ای مهربانترین!
تا در میهمانی بندگانت مرا نیز بپذیری و بخشش گناهان را بدرقه ی راهم کنی.
الهی العفو ، العفو ، العفو…
خدایا
با این دغدغه های ذهن افسرده و ویران چه کنم ؟
با این همه رنج و آرزو و درد حرمان، چه کنم ؟
در کنج اتاق و خلوت و خاموشی
افسرده و وامانده و گریان چه کنم ؟
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد
امشب چشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن در دهانم می ریزم
تا خواب چشمانم را نیازآرد . . .
در لیالى قدر قرآن به دل کن ، نه فقط قرآن به سر
که اولى جوهر ذات تو گردد دومى خارج از گوهر تو است . . .
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم
سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی
رسول خدا (ص)
هرکه شب قدر را زنده بدارد تا سال دیگر عذاب از او دور می گردد . . .
امشب این دل یاد مولا می کند
لیلة القـدر است و احیا می کند
بشنو ای گـوش دلها بی صدا
نغمه ی فـزت و رب الکعبه را . . .
باز کن فالی و آیات غزل را بنگر
آنکه استاد عَزل گفت همان می آید
اینهمه آیه تجلی شده دریک شب قدر
آسمان راه نجات است از آن می آید
اطلسی دلنگران از شب پاییزه مباش
سبزه و رویش گل بعد خزان می آید . . .
یارب چه بسی جرم و گناهم دیدی
رسوائی من به رحمتت پوشیدی
امید من است و بخشش روز جزا
جز درگه تو نیست مرا امیدی . . .
شب قدر است و قدر آن بدانیم / نماز و جوشن و قرآن بخوانیم
به درگاه خدا غفران و توبه / به شرطی که سر پیمان بمانیم
برای پاکی نفس و سعادت / همیشه بهر خود شیطان برانیم . . .
دل را ز شرار عشق سوزاند علی(ع)
یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع)
وقتی که شکافت فرق او در محراب
گفتند مگر نماز می خواند علی(ع)
بر روح تمام شیعیان تیغ زدند
بر مردترین مرد جهان تیغ زدند
خورشیدبه سینه، ماه برسر می زد
انگاربه فرق آسمان تیغ زدند.
دارم از دست ميروم. کسي هست به فرياد دل من برسد؟ تا خدا راه درازي دارم. جادهاي ميخواهم
که قدمهاي گريزانم را
به در خانه آن «دوست» برد؛ يک «ميانبُر» به حريم بالا
نکند مرگ مجالم ندهد.
نکند زنده نباشم، نرسم! نکند عمر کفافم ندهد!
شانهام خرد شده از بار گناه.
فرصتي ميخواهم تا زمين بگذارم.
همه پلهاي پشت سر من ويران است.
راه برگشتي نيست. من ماندم و يکسال غم دربهدري؛ غم خانه به دوشي، شانهاي ميخواهم تا يک دل سير بگريم از درد. من شنيدم که خدا
نردباني دارد.
به بلنداي سعادت، شبي از اين شبها، يک شب مينهد روي زمين.
من شنيدم که شبي از شبها
ميشود يک شبه پيمود ره صد ساله. من پي روزي خود آمدهام.
من شنيدم که ملائک تا صبح
ميبرند آن بالا
عطر اندوه بنيآدم را
من به دنبال خودم ميگردم.
شب قدر است آيا؟
شب تسبيح و مناجات و سلام.
شب اشک و توبه
شب ويراني من،
شب مهماني «او»
شب بيزاري من از دنيا.
شب دلجويي او از مهمان
شب قدر است آيا؟
من همان بنده از «دوست» فراري هستم
من همان چهره غمگين پريشانحالم، من همان آدم خاطي و گنهآلودهام
شب قدر است آيا؟
چه کسي ميگويد: «شب دراز است و قلندر بيدار»؟
شب، کوتاه است
اين دقايق همگي نايابند. لحظهها ميگذرند.
چشم بر هم بزني، سحر از راه رسيد و تو هنوز در خوابي.ها، مبادا که بگويند به تو سحر از راه رسيد است و قلندر در خواب! جامه را از تن خود خواهم کند
جوشني ميپوشم، بند بندش از نور
جوشني ميپوشم. همه از جنس عطوفت، احسان
شب قدر است امشب! تا سحر بيدارم
تا سحر دانه به دانه، غم خود ميبارم
تا سحر، سر به زانوي «تو» ميگريم زار، تا سحر، توبه به درگاه خدا
شب قدر است امشب
حيف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسيم!
منبع: گروه فرهنگی وب سایت بزرگ شبهاے تنهایے
بعضی ها وقتی می روند آن قدر سبکــــ بارند که آدم بهشان غبطـه میخورد …
تو وصیت نامه اش نوشته بود :
( فقــط هفتـــ تا نماز غفیله ام قضـا شده لطفا برایم بخوانید )…
.
.
♥•٠· ♥•٠· ♥•٠·♥•٠·
.
خدایــا توفیقمان ده
اگر با خون وضــو نگرفتیم …
با یاد خـون دادگان وضـــو بگیریم…
.
.
و چه زیبا گفت :
کسی می تواند از سیـم خاردار دشمن عبور کند
که پشت سیــم خاردار نفـس خود
گیــر نکرده باشد …
.
قابل توجه بعضی ها که فراموش کردند یه روزی باید بمیرند..!! بعضـــــی از دختـــــرکان…!! هر چقدر میتوانند بـد حجابی بکنند.!!
لباس تنــــگ و بـــــد نما بپوشــــند و بقول خودشان..
اگـــه تیــپ نزنیم اْفـــته کـــلاس داره برامـــــون..!!
اون آقا پسـر هایی که میـگن..!!
یه جــوون باید در دانـشگاه دوست دختر !! داشته باشه..!!
و بقـــول خودشان ما جــوانایم فعلا بی خیال محــــرم و نامحــرم..!!
اون عـروس خانومی که کـراهت دارد یک تکـه پارچه روی صورتش بندازه
که نکنه آرایــش یک میـلیون تومنیش خـراب بشه..!!
و اینچــــنین خودش رو به همه نـــشون میده..!!
اون خانوم هایی که به بـهانه تفــریح بی خیال محرم و نامحرم میشوند..!!
و اینگونه تـفریح میکنند..!!
اون خانـوم هایی که با آرایـش و لبـــاس تنگ عکس هایشان را..
در شبکه های اجتماعی به نمایــــــش میگذارند..!!
و میگویند بــــذار خوش باشیم که دنــــیا دو روزه..!!
هـــمه اینــها بداننـد کـه..!!
این خوبـی ها یک روزی تـــموم میشن..!!
ایـنها باید بدانـند که..!!
یک روزی اینجوری روی سنگ غسالخانه آنها را غــسل میــت میدهند..!
پـــس از یاد نبـریم که یک روزی ما را درقـــبر خواهند گذاشت و دیـــگر..
هیچ راه بازگــشتی برای تــــوبه وجـــود ندارد..!؟
ایــــن ها از مـــن و شمــــا پْــــر میشونـــد…؟!
یــادت نـره…
اگه یـــ ـــادت رفت بدان همیشه یکی خیلی بـــیادتــ ـــه خیلی..!!
جـنــــاب عـــزرائــیل را میگـوئیم…
آی شهدا دست ما رو بگیر …بی سیم هایی که شما میزدید و بی سیم هایی که ما الان میزنیم خیلی
تفاوت داره .شرمنده ایم بخدا …
همت همت مجنون
حاجی صدای منو میشنوید
همت همت مجنون
مجنون جان به گوشم
حاج همت اوضاع خیلی خرابه برادر
محاصره تنگ تر شده …
اسیرامون خیلی زیاد شدند اخوی….
خواهرا و برادرا را دارند قیچی می کنند ….
اینجا شیاطین مدام شیمیایی می زنند….
خیلی برادر به بچه ها تذکر می دیم ولی انگار دیگه اثری نداره …
عامل خفه کننده دیگه بوی گیاه نمی ده، بوی گناه می ده …
همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جان
فکر نمی کنم حتی هنوز نیمه ی راهم باشیم ….
حاجی اینجا به خواهرا همش میگیم پر چادرتون رو حائل کنید تا بوی گناه مشامتونو اذیت نکنه
ولی کو اخوی گوش شنوا…
حاجی برادرامونم اوضاعشون خرابه…….
همش می گیم برادر نگاهت برادر نگاهت ….
کو اونایی که گوش میدن.حتی میان و به این نوشته های ماهم میخندن چه برسه به عملش
حاجی این ترکش های نگاه برادرا فقط قلبو میزنه
کمک می خوایم حاجی …….
به بچه های اونجا بگو کمکــــــــــــــــــــــــــــــ برسونند
داری صدا رو…….
همت همت مجنون…….
حکایت ما الان اینه،
ولی کار ما از بیسیم زدن گذشته، کاش یه تیکه سیم می موند باش سیم خودمونو وصل کنیم به شهدا
ولی افسوس که همه رو خودمون قطع کردیم. ولی بازم امیدمون به خودشونه.
یه نگاهی به خودتون بکنید و راهتون رو عوض کنید.بخدا پشیمون میشید
شهدا شرمنده .دستمون رو بگیر
ببخشید جهنـــــم دربست؟ …
نگاه هایمان ” هــــرزه ”
آغوش هایمان ” هـــوس ”
قول هایمان ”بی اعتبار ”
حرفــــــ هایمان ” ناخالص ”
عشــــق هایمان ”پوشالی”
محبتـــــــ هایمان ” قلابی”
خوبی هایمان ” تظاهـــــر ”
دیدارهایمان ”تفاخـــــــر”
صورتها “پررنگــــــــ “
سیرتها “بیرنگــــــــ”
شعار بدون ”عمـل”
قضاوتـــ بدون ”عدل”
در کدام نقطه از انسانیتــــ ایستاده ایم!!!
حالم از نسل خودم و بعد از خودم بهم میخوره!
نسلی که یا پی سکس اند
یا افسرده از تعدد عشــق
نسلی که به شوخی مادران همدیگر را مورد عنایت قرار میدهند
نسلی که میگوید سوخته اما آتش شهوتش همه را خاکستر کرده
نسلی که نام فاحشگی هایش را میگذارد روشنفکری
نسلی که دخترانش به اسم با جنبه بودن جک های سکسی میفرستند و لایک میکنند
نسلی که با پول تن میفروشد و میخرد
نسل دوستی های یواشکی دور از چشم عشقشان در پی وی
نسلی که متاهل اصل خود را مجرد میدهد
و مجرد از بودن با متاهل هیچ عبایی ندارد
نسلی که زنان متاهل در چت دل و قلوه میدهند
و تا خود را در بسترشان نبینند خود را پاک میپندارند….
نسلی حال بهم زن که از زندگی فقط بازوهای باد کرده
و ساپورت تنگ و هم آغوشی های یواشکی را درک کرده!!!!
فدای حیا و وفاداری پدر و مادرامون…!
خــانـــــوم خوشگله شــماره بـدم؟؟؟
خــانـوم خــوشـگِله برسونمت؟؟؟
خـوشـگـلـه چـن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟
ایـنها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصــلا” اهل این حرفـــــها نبود…
این قضیه به شـــدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرکشود وبه محـــل زندگیش بازگردد.
به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت
شـاید می خواست گـــلــه کند از وضعیت آن شهرِ لعنتی دخترک وارد حیاط امامزاده شد…
خسته…
انگار فقط آمده بود گریه کند…دردش گفتنی نبود….!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.
زیر لب چیزی می گفت انگار!!!
خـدایـا کـمکـم کـن…
چـند ساعـت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نـشـسـتـی!!!
مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند…
به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…
امــا انگار چیزی شده بود…
دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!!!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!
فکر کرد شاید اشتباه میکند!!! اما اینطور نبود!یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جـــایــش نگذاشته…!!!
.
.
.
«و فی کل الساعة»
ای که فصل آمدنت ، زیباترین فصل زندگانی است وحضورت، گویاترین پیام آشنایی.
ای که باب خدایی و واسطه فیض ، دریای رحمتی و بی کران مهر.
مارا دریاب!
ما را دریاب که خوب می دانیم این ماییم که در غفلت به سر می بریم،در غیبت از خود و مولای
عشق وشما حاضر ترین حاضرانید.
این ماییم که پرده غفلت و زنگار عصیان ، چون خاری در چشمانمان غلتیده و مانع دیدار یارمانگشته است.
این ماییم که معرفت شما را کسب نکرده وبدون شناخت ، بانگ عاشقی ویاری سر می دهیم.
غافل از اینکه معرفت شما الفبای عاشقی است وبدون این مهم پا نهادن در میدان عشق ورزیکاری بس بیهوده است!
این، مائیم که شما را تنها در دعاهای ندبه و فرج و در آدینه ها که دلهایمان غرق دلتنگی است، یاد می کنیم
ودر عرصه های دیگر زندگی ، در کار و ازدواج و تحصیل و هزاران هزار لحظه
دیگر بدست فراموشی سپرده ایم.
برایمان دعا کن تا از غیبت به در آییم و زنگار غفلت را بزداییم.
برایمان دعا کن تا جام معرفتت را سر کشیم و مضطردر پی ات باشیم.
برایمان دعا کن که تنها شما را الگوی زندگی خویش قرار داده و از هرچه ناپاکی است!
به دور باشیم.
آمین.
“اللهم عجل لولیک الفرج”
سلام آقا جان
.
.
قلب پاره پاره ام بهانه می گیرد جوابش با خودت…
.
.
من دیگر نمی توانم پاسخگوی بیچارگی اش باشم
.
.
حواله ام نکن به این در و آن در
.
.
جز تو دری نیست
.
.
جز تو گشایشی نیست
.
.
ای به فدای دل تنهای تو “چقدر کم هستم”
.
.
چقدر برای “فدای تو شدن” کم هستم
.
.
مرا ببخش که حتی لایق به فدای تو شدن هم نیستم …
.
.
این روزها پایانی برای قصه ها نیست،
.
.
نه بره ها گرگ میشوند نه گرگها سیر!
.
.
خسته ام از جنس قلابی آدمها…
.
.
حالم خوب است… اما خنده ها و چشمهایم درد دارند!
.
.
زودتر بیا…
.
.
.
.
پیرمردی توی حرم به جوانی گفت سواد ندارم
.
.
لطفا برایم زیارتنامه بخوان…
.
.
جوان شروع کرد به خواندن…
.
.
سلام داد به معصومین تا امام عسکری(ع)
.
.
سپس جوان پرسید:امام زمانت را میشناسی؟
.
.
پیرمرد پاسخ داد:چرا نشناسم؟
.
.
گفت:پس به او سلام کن
.
.
پیرمرد دستش را بر سینه گذاشت و گفت:
.
.
السلام علیک یا حجه بن الحسن العسکری
.
.
جوان لبخند زد:
.
.
و علیکم السلام و رحمه الله و برکاته
.
.
مبادا امام زمانمان کنارمان باشد و او را نشناسیم!!!
.
.
.
بر من منت نهادي و از ظلمت به نورم راهنمايي كردي .
كور بودم بينايي ام بخشيدي.
تشنه بودم سيرابم ساختي .
خوار و كوچك بودم عزتم و بزرگي ام دادي .
تنها بودم انيسم شدي .
گمراه بودم هدايتم كردي .
بر من منت نهادي و خدايم شدي تا بنده ات باشم و بندگي ات كنم اما شرمنده ام همانند مهماني كه از ميزبانش سپاسگزار نباشد. همچون فرزندي كه مادر را سپاس نگويد. مثل تشنه اي كه از سيراب كننده اش تشكر نكند . مثل كويري كه ممنون ابرهاي باران آور نباشد .
شر منده ام كه مرا ايمان بخشيدي و در كهف اطمينان بخش وحي و من اينهمه لطف را فراموش كردم .
بر من منت گذاشتي و ريزه خوار خوان سراسر هدايت و مهر رسولت كردي و من خويش را گم كردم. در قلبم جوانه ارادت اوليايت را روياندي و من از آنان پيروي نكردم.
اي آنكه بر من و همه اهل ايمان و رستگاري منت خويش را به كمال رساندي در اين شبها و روزهايي كه نسيم مهرباني ات همه جا را معطر كرده است بر منت بگذار و تا لحظه مرگ سايه هدايت را از سرم كم نكن . وباز بر من منت بگذار و در عالم جاودانگي از عقوبت آتش رهايم ساز .
اي آنكه بر همه منت مي نهي و هيچكس بر تو منت نمي نهد باز هم با منتي مرا شرمنده كن با منت آغوشي كه برايم مي گشايي.
بهشت من يك لحظه رها شدن در آن آغوش بي مانند است . من تشنه آغوش توام .
دری را گشوده اند به وسعت دامنه اجابت! سفره ای را گسترده اند به بی کرانگی یک دعوت عاشقانه. سلامی را منتظر نشسته اند به نیازمندی یک بنده؛ یک عبد ضعیف؛ یک عاشقِ مسکین؛ یک من و یک توِ محتاج! رخصت داده اند به نجیبانه ترین نگاه معصومی که پناهی جز این آستان غنی نیافته است!
رمضان، صفحه لاهوتی ملاقات است؛ صفحه ای که در دفتر زندگی بندگان، سالی، یک ماه گشوده می ماند. صفحه ای که در متن آن، عطش بندگی حاکمیت دارد و اوج پادشاهی را ساجدانه ترین استغاثه می داند. رمضان، ماه بلوغ انسان در پیکره معرفت است و معرفت، همان کلید مقدسی است که ورود به حریم رمضان را اذن می دهد.
این کوچه های تو در تو، این خانه های شانه به شانه، این دقایق به هم پیوسته، زنجیره ای از شهود را به تجلّی نشانده اند. دقایق، نبض نیایشند و خانه ها، پلّه های تکامل. با این وجود، آیا می توان کوچه های تو در تو را جز تمثال حضرت رمضان دانست؟ آن مقام ممتد که سیر در خویش را نصیب اهل عبودیت می سازد و زمینه ساز تصرّف جان ها در حقایق کبریایی می شود. و سلام بر این ماه لایزال که مجمع همه کرامت ها و فضائل است.
همسایگان صبح! خورشید رمضان در بستر سحرها، لانه دارد؛ همچنان که جبرئیل در خلسه چهل روزه حرا! در دل هر انسان، پیامبری سکونت دارد و اینک با حلول ماه برکت و بیداری؛ رمضان، چون روح الامینِ رسالت، بعثت دل های مردم را ابلاغ می کند. به هوش باشیم که در این مجال سی روزه، تا پیغمبر شدن، فاصله ای نداریم؛ اگر جبرئیل رمضان را به روشنی، دریابیم.
مهــــــــــدی جـــــان….
هرچه کردم بنویسم ز تو مدح وسخنی
یا بگویم زمقام تو که یابن الحسنی
این قلم یار نبود و فقط این جمله نوشت :
پسر حیـــدر کرار، تو ارباب منی
اللهم عجل لولیک الفرج
تا دلم غافل ز آقا می شود!
پای من سوی گنه وا می شود….
تا مرا نفسم به ذلت می کشد!
مهدی زهرا خجالت می کشد……
کار من تنها دل آزردن شده……
کار مولا خون دل خوردن شده…….
روز و شب گویم به خود با واهمه !!
من چه کردم با عزیزفاطمه …..!!!
اللهم عجل لولیک الفرج
ای وارث تاج و تخت محمود بیا
مرآت صفات پاک معبود بیا
خلق آرزوی بهشت موعود کنند
والله تویی بهشت موعود بیا
نیمه شعبان سرود زندگی است
نیمه شعبان فرار از بردگی است
نیمه شعبان سلامی از خــــدا
بر همه افراد شهر بنــدگی است
ولادت حضرت مهدی (عج) بر شما مبارک
کاش از لطف شبی یاد ز ما می کردی
یاد از عاشق افتاده ز پا می کردی
کاش بیمار فراقت که ز پا افتاده
با نگاه ملکوتی تو دوا می کردی
یا مهدی ادرکنی
امروز، خورشید مهربان تر از همیشه بیدار می شود. روز از شانه های تو آغاز می شود تا جهان، بزرگی ات را ببیند؛ چون بزرگی ابراهیم خلیل علیه السلام در برابر بتانی که فرو ریختند.
ملکوت را در دست هایت به تماشا می گذارند تا رسولان بی رسالت دنیازده، بهشت را پیچیده در قنوتت به تماشا بنشینند.
جهان، خلاصه ای از لبخند توست که امامتت را تمام آبشارها قیام می کنند و جنگل ها قامت می بندند.
بزرگی؛ چون پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله . بزرگی؛ چون وحی، چون پدرانت ردای پیامبر صلی الله علیه و آله بر دوشت آواز عدالت سر می دهد و شمشیر سرْ شکافته پدر بزرگوارت علی علیه السلام ، در دست هایت مشق عشق می کند.
چشم هایت بوی مهربانی زهرا علیهاالسلام می دهد.
امروز، روز بزرگی توست؛ بزرگی تو بزرگ تر از تمام پیامبران است. بزرگی تو سال ها خواهد بود؛ بزرگی تو از ازل آغاز شده و با ابدیت به پایان می رسد.
خدا از امروز، تو را بزرگ تر از هر کسی می خواهد.
امروز از آن توست؛ مثل تمام فرداهای نیامده، مثل تمام دیروزها، مثل تمام روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها.
تمام فصل های سال، نامت را از بر کرده اند؛ مثل تمام درخت ها و آب ها.
امروز، روز آغاز مهربانی خداوند با دنیاست، روز مهربانی تو با جان های تشنه ما. امروز، روز آشنایی و آشتی لبخند و آینه هاست؛ روز شکوفا شدن گل های محمدی در دامنه نام شکوهمند تو. امروز، عطر گل های محمدی فراگیر می شود و باغ های عصمت، در شکوه امامتت شکوفه خواهند کرد، با نفس های معطرت.
امروز، فروردین ها از لبخند تو شکوفه خواهند داد و اردیبهشت ها با نفس هایت بهشتی می شوند.
ابدیت در تو خلاصه می شود و شادی، با لبخندت به نهایت کمال می رسد. بعد از امروز، جهان آغاز می شود؛ جهان از امروز، دوباره متولد خواهد شد.
پیش از این، نمرودها، رودهای آتش را گرداگرد زمین شعله کشیده بود؛ اما امروز با تو دنیا سربلند بیرون می آید از این همه آتش طغیان.
مانند ابراهیم خلیل، آتش ها را گلستان کرده ای. امروز، نوح، کشتی نجاتش را به دست تو می سپارد تا سینه سخت ترین توفان ها را به سمت ساحل های امن بشکافی.
ای منجی، ای یگانه منجی! از امروز، سکان هدایت بشر به دست توست. از امروز، شادی های ما آغاز خواهد شد؛ مثل غم های طولانی تو.
بر ما ببار، ای رحمت بی کران خداوند!
بر ما ببار که سال هاست کویر سینه هامان، تشنه باریدن زلال توست.
خدا كند كه بیایی….
اکبر که گل حمیده فاطمه است / نور دل نور دیده فاطمه است
هر چند که از گلشن لیلا باشد / او لاله پروریده فاطمه است . . .
فرزانه حق، مهر جهان، بحر ولایت / آمد به جهان آیت حق، کان کرامت
آفاق معطر شده از عارض ماهش / مولود حسین آمده، اکبر، مهِ عصمت . . .
ای سرو بوستان ایستادگی! ای زیباترین گل باغ حسین
ای جوان رعنا و رشید حسین! ای علی را یادگار!
ای علی اکبر! ســـلام و درود بی پایان بر صورت و سیرت پیامبر گونه ات . . .
خورشید دلآرای حسین، ثانی احمد / باشد علیاکبر، گل فرخنده سرمد
همنام علی باشد و بر فاطمه دلبر / این مظهر حق باشد و گل بانگ محمد . . .
در گلستان ولا لاله و نسرینی تو / شبه پیغمبر و ریحانه یاسینی تو
از آغوش لیلا سر زد سپیده / از بیت ثار الله سحر دمیده
فرزند على ، على آفریده …
میلادش مبارک
این سرو قد باغ جنان است، مهِ افلاک / این جان حسین است و نبی، لؤلو لولاک
این دلبر زهرا بود و زاده لیلاست / دارد ز محمد نسب و منطق و ادراک . . .
هنوز می آید نوای کربلایی ات از عمق میدان،
ای آفتاب غروب کرده در ظهر عاشورا! هنوز می آید غریو فریادت از بلندای آسمان،
فریادی که دژخیمان کوفی را به مبارزه می خواست و نهیبش،
رشته جانشان را از هم می گسیخت
ای خدا جلوه و نبی مرآت / مرتضی خصلت وحسین صفات
انبیاء درجلال تو شد محو / اولیاء برجمال تو همه مات
جان اهل صلات قربانت / اشهد ان قد اقمت صلات . . .
۱۱ شعبان سالروز تولد شبیه ترین انسان ها از لحاظ صورت و سیرت
به پیامبـر خیر و برکت محمد مصطفی (ص) است، میلاد سرو بوستان ایستادگی،
زیباترین گل باغ حسین (ع) جوان رعنا و رشید حسین (ع)
یادگار علی (ع) گلستانی از زیباترین گل های فداکاری مبارک
عاشقان را دلبری هست بیمثال / جملهاند شیدای آن حسن و کمال
عالمی دلخواه وصلش، کیست او / این بود آل محمد اکبر نیکو خصال . . .
الگوى شجاعت و ادب،اکبر / در دانه فاطمى نسب،اکبر
فرزند یقین ز نسل ایمان بود / پرورده دامن کریمان بود
آن یوسف حسن،ماه کنعانى / در خلق و خصال،احمد ثانى
آن شاهد بزم، سرو قامت بود / دریا دل و کوه استقامت بود
آن دم که لباس رزم مىپوشید / از کوثر عشق، جرعه مىنوشید
از فرط عطش فتاده بود از تاب / گردید ز دست جد خود سیراب
در راه خدا ذبیح دین گردید / بر حلقه عاشقان نگین گردید
داغش کمر حسین را بشکست / با خون سرش حناى خونین
بست دیباچه داستان حق، اکبر / قربانى آستان حق، اکبر . . .
سالروز ولادت با سعادت
فرخ لقای نگارخانه عاشورا
حضرت علی اکبر ـ علیه السلام ـ خجسته باد
ماهی که همه ماهرخان در بر آن ماه / گردیده خجل زان همه زیبایی دلخواه
این سرو دلآرا ، ز کدامین چمن استی؟ / این اکبر لیلاست بدین حشمت و این جاه
بی جهت علی اکبر را پیامبر دوباره آل اللّه ننامیدهاند؛
تو بهانه این نسبت را در ظهور عینی او جستوجو میکنی، اما دلیل، در حضور غیبی اوست.
چارهای نیست! تو نیز برای یافتن آن نور پشت دریاها، باید در وجود حضرتش غرق شوی!
آفاق منور شده از طلعت ماهی / ماهی که اصیل است و برازنده شاهی
این زاده لیلاست، بود مظهر توحید / ثانیِّ محمد بود این نور الهی . . .
ز فرزند امیرالمؤمنین و زادهْ زهرا / شبیه روی بیغمبر ، علی اکبر آورده
به شام یازده ْشعبان عیان شد آن مه تابان / خرد گفتا حسین از ماه گردون بهتر آورده
برای شاهدین فرزند ، بر آل علی دلبند / برادر از برای عابدین و اصغر آورده
نبیروی و نبیموی و نبیخلق و نبیخوی / ز بهر شاهدین و اهلبیتش یاور آورده
قدش طوبی ، رخش زیبا ، دو جشم نرگسش شهلا / تو گوئی بهر یاری حسین ، بیغمبر آورده
بنازم چشم لیلی را که از سرچشمهْ عفت / برای دوستان آب حیات از کوثر آورده