در آن صحن قدیمی حــــرم رو به روی پنجره فـــولاد یکی جـــامعه میخواند یکی رفت یکی ماند که یک دفعه زنی داد زد آنجا... و سر سر شد و پا پا زنی چــادر مشکی به سرش بود و دستی به روی پنجره دستی کمرش بود کنار قد و بالای جوانی ک گمانم پسرش بود فقط خیره ب اطراف…
بیشتر »