مظلوم علی..
شب اشک وتوبه....
دارم از دست ميروم. کسي هست به فرياد دل من برسد؟ تا خدا راه درازي دارم. جادهاي ميخواهم
که قدمهاي گريزانم را
به در خانه آن «دوست» برد؛ يک «ميانبُر» به حريم بالا
نکند مرگ مجالم ندهد.
نکند زنده نباشم، نرسم! نکند عمر کفافم ندهد!
شانهام خرد شده از بار گناه.
فرصتي ميخواهم تا زمين بگذارم.
همه پلهاي پشت سر من ويران است.
راه برگشتي نيست. من ماندم و يکسال غم دربهدري؛ غم خانه به دوشي، شانهاي ميخواهم تا يک دل سير بگريم از درد. من شنيدم که خدا
نردباني دارد.
به بلنداي سعادت، شبي از اين شبها، يک شب مينهد روي زمين.
من شنيدم که شبي از شبها
ميشود يک شبه پيمود ره صد ساله. من پي روزي خود آمدهام.
من شنيدم که ملائک تا صبح
ميبرند آن بالا
عطر اندوه بنيآدم را
من به دنبال خودم ميگردم.
شب قدر است آيا؟
شب تسبيح و مناجات و سلام.
شب اشک و توبه
شب ويراني من،
شب مهماني «او»
شب بيزاري من از دنيا.
شب دلجويي او از مهمان
شب قدر است آيا؟
من همان بنده از «دوست» فراري هستم
من همان چهره غمگين پريشانحالم، من همان آدم خاطي و گنهآلودهام
شب قدر است آيا؟
چه کسي ميگويد: «شب دراز است و قلندر بيدار»؟
شب، کوتاه است
اين دقايق همگي نايابند. لحظهها ميگذرند.
چشم بر هم بزني، سحر از راه رسيد و تو هنوز در خوابي.ها، مبادا که بگويند به تو سحر از راه رسيد است و قلندر در خواب! جامه را از تن خود خواهم کند
جوشني ميپوشم، بند بندش از نور
جوشني ميپوشم. همه از جنس عطوفت، احسان
شب قدر است امشب! تا سحر بيدارم
تا سحر دانه به دانه، غم خود ميبارم
تا سحر، سر به زانوي «تو» ميگريم زار، تا سحر، توبه به درگاه خدا
شب قدر است امشب
حيف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسيم!
شب بندگی

باران نور
برخیز! بیدار شو! گوش کن!
صدای بال فرشتگان را می شنوی؟
نگاه کن! باران نور را می بینی؟
عطر حضور را احساس می کنی؟
بزخیر و برسجاده دعا بگشا
دلت را به او بسپار و وجودت را غرق تمنا کن!
امشب آسمان به زمین نزدیک می شود
و کریمانه، دل های کویری را ستاره باران می کند.
امشب، شب قدر است؛ شبی که برتر از هزار ماه است،
شبی که برتر از تمام عمر توست، شب تولدی دوباره،
شبی که درهای آسمان باز می شود.
شب قدر است.قدرش را بدان؛ شاید فردایی نباشد.
پرواز را به خاطر بسپار. دستانت را به فرشتگان بسپار!
سلام بر لیله مبارکه قدر! سلام! سلامی تا صبح.

یاامام حسن مجتبی